همونجور که پیداست اسم من مرجان!! اسمی که در همان بدو تولد در انتخابش بسیار اختلافات وجود داشته و در نهایت مادر جانم برنده ی این میدان بوده!!! تا ۸ ماهگی کسی از وجودم اطلاع نداشت چون در شکم مادرم در پشت برادر دو قلوم میلاد پنهان بودم؛ بعله اینجانب یه قُل بزرگتر دارم که زمین تا آسمون با بنده فرق داره، خب معلومه از وجود من خبر نداشتن پس عادیه که سیسمونی هم برایم تهیه نکردن گرچه برای من که درکی از اسباب و اثاث در اون دنیا نداشتم چیز مهمی به حساب نمیومد…ولی از شانس شانس خوب و ویژه بنده من یه پدر بزرگی دارم که عاشق دختر هستن و در آن دوران برای من کم و کسر نذاشتن و تا اکنون هم گویا منو خیلی دوست دارن البته باز هم خوش شانسی و با گذشت ۲۳ سال هنوز هم بنده همون تک نوه دختر موندم:)

از بچه گیم یه خونه ای رو یادم میاد با یه حیاط بزرگ که من و میلاد توش خاک بازی میکردیم و من همه علاقه ام این بود که کرما رو از تو خاک بکشم بیرون:/ نمیدونم دقیقا چند سالم بود شاید ۳ ولی هر جا که بر میگردم به بچگی یاد خونه حاج آقا میفتم یه خونه مستاجری توی جنت آباد که خیلی هم بزرگ بود و همسایه بغلی ما خود حاج آقا و حاج خانوم ، طبقه بالا آقا مجید و آقا باقر دو تا پسراش!! تو بازار کار میکردن و خیلی پولدار بودن…آقا مجید یه پسر داشت و یه دختر اسم پسرشون امیر بود که با وجود تفاوت سنی زیاد همبازی من و میلاد میشد و دخترشون عاطفه، نمیدونم دانشجو بود خبرنگار یا فیلمبردار!! اما آقا باقر بچه دار نمیشد و حسرت یه بچه داشت باه وجود یه عالمه پووول… حالا بگذریم!! یادمه گاهی اوقات خونه حاج آقا پر از بچه میشد؛ بعد ها فهمیدم بچه های پرورشگاه رو دعوت میکنن به مهمونی تا براشون میزبانی کنن( آه).  توی حیاطمون یه عالمه مرغ و خروس و جوجی بود… یه درخت انجیر هم بود که همیشه مورد استفاده میلاد بیچاره بود چون همیشه دستاش ازین زگیل ریزا میزد، منم همراه با میلاد با شیره اون درخت کثافت کاری میکردم( استادم تو این قضیه)

نمیدونم چی شد که یه روز بابا اومد گفت که وقتشه خونمون رو عوض کنیم و بریم به یه آپارتمان لوکس تو بلوار فردوس و دقیق تر بگم شقایق! شروع پیش دبستانیمون هم از همون خونه شد و بر خلاف خیلی از پدر و مادر ها که در اون زمان به پیش دبستانی اعتقاد نداشتن، پدر و مادر بنده خیلی شدید اعتقاد داشتن و من و میلاد رهسپار پیش دبستانی کردن! دقیق ترین چیزی که یادمه میلاد رو همه پله ها دست و منو گرفته و آروم داره میاره پایین…:/ لقمه های صبحونه هم یادم میاد من کره و عسل رو عاشقش بودم و از لقمه گوشت کوبیده بدم میومد چون میترسیدم توش تیکه استخوان پیدا کنم، تو بازی هامون هم پسر و دختر جدا میشدیم نمیدونم چرا!

اما ادامه ی داستان و روز جداب اول دبستان بمونه برای یه شب دیگه….

 

One thought on “مرجان گرافی ۱

  1. محمد میگوید:

    مشخصا از همان بچگی، انرژی سرشاری داشتی، که کماکان این انرژی را همراه خود داری و این باعث دوستداشتنی شدنت شده، می شود و خواهد شد.
    داشتن پدربزرگی که خیلی دوسٍت داشته باشه رو خیلی خوب میفهمم، چون یه نمونشو داشتم .

    درباره پیش دبستانی، در شهر ما اغلب پدر و مادر ها اعتقاد شدیدی داشتند، پدر و مادر من هم به تبع دیگران فرستادند مرا، ولی خودم انچنان اعتقادی نداشتم و به ازای هر یک هفته حضور دو هفته مرخصی به خودم می دادم 🙂

    سبک نرم و روونی داری تو نوشتن، خواننده درگیر خوندن میشه که ادامه بده، یجاهایی رو میخواسی رسمی بنویسی، دیدی نمیشده بیخیال شدی :دی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *