سری قبل تا روز اول مدرسه در هفت سالگی رسیدیم اما هفت سالگی من خیلی خیلی با بچه های دیگه فرق داشت چون من یه برادر هم دارم که دقیقا هم سن منه و روز اول مدرسه هامون یکی می شد… چهار نفری  سوار پراید سفید بابا شدیم و راه افتادیم به سمت مدرسه، قرار بر این بود که مامان با من بیاد و بابا با میلاد، وقتی رسیدم به محوطه ی مدرسه (مدرسه ی شهید هاشمی نژاد دقیقا سر شقایق که هنوز هم هست) از دیدن اون همه دختر حسابی شوکه شدم ولی به جرات میگم که من نترسیدم اصلا… اصلا حس خاصی نداشتم فک کنم یه کم هم خوشحال بودم چون از همون بچگی هم تجربه کردن چیزهای جدید عجیب برام جذابیت داشت…نگم براتون که مامانم یه ربع هم کنار من نموند:/ معلممون هم خانوم محرابی بود یه خانوم تپل مپل سفید مفید، از حس ام  بگم براتون که همه ی دغدغه ام این بود که شماره کلاسم رو گم نکنم، مدرسه مون خیلی خیلی بزرگ بود خیلیااا البته هست؛ از روز دوم هم مامانم دیگه نیومد و واسمون سرویس گرفتن:(

تفریحاتم این بود که بعد از مدرسه و بعد از انجام تکالیفمون میرفتیم کوچه من و میلاد با بچه ها بازی میکردیم، وای خدای من عالی بود عالی…وسطی، گرگ ان به هوا، هفت سگ، بد مینتون و… و قابل ذکره که در همه بازیها داداش بنده ده چشمی مراقب من بود و من در همه اون دوران یه خراش کوچک بر نداشتم جز یک شکستگی در ناحیه پیشانی که یه حادثه ای بود در غیاب ایشان!

کلاس زبان که از ۶ سالگی بیخ ریشم بود با میلاد میرفتیم موسسه گویش و کلام سر سازمان برنامه، زبان رو که دوست داشتم هیچ اون فالوده بستنی کنارش رو هم خیلی دوست داشتم آخه لامصب اونجا دستگاه آبلیموگیری داشتن واییی واییی بوی آبلیموی تازه، هوا گرم فالوده خنک… از دلخوشیا اینه که چند وقت پیش رفتم و اون مغازه هنوز سرجاش بود:)

تابستونا هم چون یه خرابه رو به رو خونمون بود کلا همش اونجا بودیم؛ زمستانا هم برف بازی میکردیم…

از  این سن ۶ تا ۱۰ سالگیم خیلی خیلی جزئیات یادمه ولی بیخیالشون… مخلص کلام همونی بود که عرض کردم خدمتتون!!

وضعیت مالیمون که عالی بود اما همیشه اینطور نموند یه شکست سخت ؛ ترک کردن تهران جان و رفتن به کرج…

از پنجم دبستان تا سوم راهنمایی، البته راستش هم اینه که ما در یه جای باحال زندگی میکردیم بالا شهر و یه برج خیلی خفن! با یه عالمه آدمای مختلف و عجق وجقJ

همسایه کناریمون یه آقایی بود به اسم حمید که رفته بود یه زن خوشگل جوون گرفته بود و همش بهش زور میگفت و امر ونهی میکرد و یه پسر کوچولو خوشگل داشت به اسم امیر علی؛ همسایه کنار تر یه آقایی بود به فامیلی اجاقی یه سگ داشت و مواد مصرف میکرد و زنای خوشگل تو خونش رفت و آمد داشتن وای از مهمونیاش نگم براتون اوپس؛ همسایه رو به رویی ما یه عروس داماد جوون بودن که اسم خانومه سمیه بود و یه شوهر ساکت مظلوم داشت و خودش هم دختر شهید بود، تقریبا همیشه آشپزی نمیکرد یا اگر هم آشپزی میکرد غذاهاش میسوخت! این شد طبقه اول، طبقه دوم بالای ما یه عروس و داماد دیگه  بود که اسم خانوم ونوس بود(اسمش زهره بود معادل سازی کرده بودن) و اسم شوهرش هم پارسا:/ مرد تیکه هیز فلان فلان شده، خیلی خیلی ازش بدم میومد هر چقد خانوم ماه بود اون یارو گرگ!

از مهم ترین دوستام … بود، همه پشت سر …بد حرف میزدن یعنی پشت خانوادش من تو همون عالم میفهمیدم که باباش یه الکلی درجه یک  و مادرش هم یه فاحشه! برام مهم نبود قضاوتش نمیکردم و خود خودشو دوست داشتمJ  و از صحنه هایی که به وضوح یادمه اینه که یه شب که در راه رسیدن به خونه بودم دیدم که همه دور خونه شون جمع شدن رفتم جلو، باورم نشد از طبقه چهارم پرت شده بود پایین! تو سی سی یو اولین کسو که خواست ببینه من بودم از آرش پرسید پسری که عاشقش بود! آرش هم هیچ وقت بهش محل نمیداد. ( حالش خوب شد خیلی زود خدا رو شکر)

یه دوست خیلی صمیمی هم داشتم به اسم سمیرا توکل پور، از ایران رفت کانادا و چند سال پیش تو فیس بوک پیدام کرد و بعد هم تو ووکسر با هم حرف میزدیم ولی اونم درگیر یه رابطه عشقی بود و از همه مجازی دور شد و من گم اش کردم.

از دوستای اون دورانم چند نفرشون رو هنوز میشناسم و تو اینستاگرامم هستن! مثل الناز و مرجان…

خاطرات دوران راهنماییم برای معرفی خودم فک کنم همینا کافی باشن، آخه حوادث با جزئیات خیلی خیلی یادمه…یادش به خیر قدیما خیلی برف میومد ما همش برف بازی میکردیم با بچه ها آدم برفی درست میکردیم بلند بلند میخندیدیم، بچه ها رو مجبور میکردم با هم تو بهار باغچه ها رو تمیز کنیم و علفاشو بکنیم…

میلاد تپل بود و با ورزش خیلی خوش هیکل شد…

همه چی جذاب تر بود انگار…

One thought on “مرجان گرافی ۲

  1. محمد میگوید:

    دوران کودکی و نوجوونی هرکس، شاید بیش از هر چیزی توی تمام زندگیش تاثیر گذار باشه، اینکه اون زمان اینچنین شادابانه زندگی میکردی، داداشی داشتی که چهار چشمه حواسش بهت بوده، زمستون و تابستون رو از هم تمییزش میدادی، همه و همه شاید سنگ بناهای شخصیتی بودن که الان داری و دوست داشتنی بودنتو ساختن.
    اسمت کمی جز اسامی خاص محسوب میشه، اینکه دوستی داری هم اسم خودت خیلی باحاله

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *