دیگه وارد دبیرستان و دغدغه های کنکور و امتحان نهایی و اینا شروع شد!(خیلیا هم اون موقع دغدغه های مفرحی داشتن همچون دوز پسر داشتن) به معنای کلمه یه بچه درس خون حرص درار بودم و همیشه همه نمراتم بالای ۱۷ بود همه و همه حتی کلاسی ها! سال اول دبیرستان تموم شد و من رشته ی ریاضی رو انتخاب کردم تا یه خانوم مهندس خفن و با کلاس با پاشنه های تق تقی بشم و اوف…

سال دوم دبیرستان، کلاس معروف دوم ریاضی نظام مافی! بازم بچه خرخون و جالب تر از همه ی اینا با عقاید شدیییییییییییییییید مذهبی:)). همزمان کلاس زبان هم میرفتم و عمیقا خوندن زبان برام تفریح بود و باهاش عشق میکردم! من که سرم پایین بود میرفتم میومدم و با کسی کاری نداشتم ولی امان از کلاس زبان و دردسرهاش اصن زبان خوندن برای من یه دنیای جدید رو به تفکراتم باز کرد حالا دور نشیم از ماجرا، کلاس زبان ما قاطی بود و یه پسری هم با ما میومد کلاس تا اینکه یه روز یه دختری منو کشید کنار و گفت این آقا ع.م عاشق شماس:/ من مات و مبهوت موندم و یه جوابی به اون پسر بیچاره دادم که دیگه هیچ وقت به کلاس ما نیومد و ازون آموزشگاه برای همیشه رفت!! و جواب من این بود: شماها خیلی بیشعورید:/ و اینگونه اولین رویارویی من با غولی به نام عشق رقم خورد.

سال سوم دبیرستان، کلاس معروف سوم ریاضی طلاچیان! بازم مثل خر پیر درس میخوندم . از همه مهمتر عقیده داشتم آدمی که عاشق میشه احمق و آدم نباید زندگیشو بر پایه کسی استوار کنه:۰ ولی زمونه باید به تو ثابت کنه که دختر کوچولو همیشه اونی نمیشه که تو فکر میکنی… آموزشگاه ایران و کلاس زبان ه.ر یه جوری گرفتار عشق اش شدم و عاشق معلم زبانم شدم که ۴ سال درگیرش بودم در صورتی که هیچ یک از ملاک های من رو نداشت، هیچ یک فقط چشماش یه صداقت و مردونگی داشت که الان باز دارم درکش میکنم و به خاطر اینکه عشق رو منع کرده بودم بدترینش نصیبم شده بود از نوع یه طرفه اش!

خرداد سوم ریاضی وسط امتحانای نهایی بود که دیگه نتونستم راه برم! تداخل دارویی:/ از بین هر هزار نفر یه نفر به این مشکل دچار میشه! درد درد درد… من خرخون و افتادن امتحانا!

قشنگ ترمز دستی بود برام! من یه دختر افاده ای، مغرور، لجباز، خودخواه شدم یه دختر مهربون، خوش خنده و صبور!

کنکور کنکور کنکور:/ سال اول واسه ریاضی شرکت کردم دانشگاه دولتی شاهرود قبول شدم و بابا بزرگم بابام رو مصرف کرد که بذاره من برم، آزاد هم آی تی قبول شدم اما!!! بعد از گذشت یه سال  دیدم من مهندس خوبی نمیشم و ترجیح دادم دوباره کنکور بدم و بعدش رسیدم به دانشگاه زبان وادبیات انگلیسی تهران جنوب تو خیابون فلسطین… واااای نگم براتون! اولین کلاس، کلاس گفت و شنود یک! یاد باد آن روزگاران یاد باد:))))))

زبانم از همه بهتر بود سر کلاس، پر رو و خوش سر زبون هم بودم! اصن خوب همه ازم بدشون میومد… یه اکیپ ۴ نفری زدیم دو دختر و دو پسر همه چی خوب پیش رفت تا یکی شون  شماره من بدبخت رو بین فک و فامیلش پخش کرد واین بنده حقیر مجبور به تعویض شماره و محل سگ ندادن به افراد مذکر در دانشگاه شدم.

از دی ماه ۹۱ هم شروع به کار کرده بودم که خیلی برام جذاب نیس که بخوام از رزومه کاریم حرف بزنم:)

۴ سال رو کار کردم و کار کردم و کار کردم و هر روز یه چیز جدید یاد گرفتم؛ کلاس نقاشی رفتم، کلاس کاشی کاری، کلاس یوگا، شنا، طب سنتی ! خلاصه من روی کلاس رو هم از کلاس رفتن سفید کردم:۰

یه بار هم بیشتر وارد رابطه جدی احساسی نشدم که خدا رو شکر با شکست رو به رو شد.

با کلی فراز و نشیب و شاگرد ممتاز ورودی های ۹۲ شدن، خرداد ۹۶ تموم کردم و میتونم بگم من از معدود کسانی هستم که عاشق رشته ام، مترجمی زبان انگلیسی!

 

 

One thought on “مرجان گرافی (قسمت آخر)

  1. محمد میگوید:

    کلاس رفته هاش باید در جلوی شما سر تعظیم فرودآورند
    از همان قدیمتر ها از بچه درس خون ها بدم میومد، اینقدری که اینها درس میخواندند ?
    اولین تجربت با عشق ستودنیست، در همان نگاه اول خاک کردی که نکنه یوقت سرشو بالا بگیره
    همین که چیزی رو ادامه دادی که دوست داشتی، خودش دنیایی از جذابیته، وقتی با کسی رو به رویی که میدونه از زندگیش چی میخواد

    پ. ن:امان از دست این کلاس زبانا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *