از تابستون یا شایدم از چند سال همش میگفتم برف،برف،برف…

از دیروز باریدن برف شروع شد، اونم چه برررفی:)

صبح که چشمم رو باز کردم انگار داشتم کارتون میکی موس میدیدم یا شاید هم سفید برفی! مثل بچه ها ذوق کردما، اصن جیگرم حال اومد!

اسنپ و تپسی نبود در نتیجه بابا عبداله منو رسوند با یه مشقتی!

اولش چهار نفر بیشتر نبودیم بعد هم که رئیس اومد تعطیلمون کرد و خورد تو حالم که با این سختی رفتم سرکار:(

ولی یه برف بازی خوب با بچه ها حالم رو سر جاش اورد و در آخرم که تونستم اسنپ پیدا کنم و برسم خونه، دوش، آش مامان اعظم و یه چرررررررت خواب!

یعنی محشر بود….

عصرش هم که نگم براتون! با ایشون شیرکاکائو، تست نوتلا با یه عالمه برف بازی…

انگار یکی از آرزوهام برآورده شد همین امروز با وجود اینکه لباس مناسب نداشتم یا حتی کمردرد داشتم سعی کردم انقد شیطنت کنم تا وجودم شاد و سرزنده بشه.

 

پ.ن۱: عکس گرفته شده از دفترخواسته هاس.

پ.ن۲: ای کاش همه خواسته هامون رو بنویسیم تا با چشم خودمون ببینیم محقق میشن.

پ.ن۳: فردا حواستون باشه لیز نخورید.

پ.ن۴: هفتم بهمن نود شش

پ.ن ۵: #ثبت_در_تاریخ

One thought on “بغف

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *